بغض
دلم گرفته ازاین روزهای طوفانی
وازتهاجم اندیشه های طولانی
میان کوچه ی تقدیرعاقبت ازعشق
همیشه سهم من است این عبوربارانی
منم کسی که به شوق حضورت زیباست
دوباره مانده دراین انتظاربحرانی
توای تمامی احساس این وجودنحیف
دوای زخم سکوت مراتو می دانی
بیاکه بین شباهنگ های ناآرام
تویی که هم نفس آفتاب تابانی
من آن پرستوی کوچیده درحریم بهار
که کرده بال وپرش راهمیشه قربانی
من آن مسافراقلیم های دور ودراز
که درهوای وصال توهست زندانی
دلم گرفته دراین تنگنای زمستانی
از ازدحام نفس گیربغض وحیرانی
نظرات شما عزیزان:
دیگر هوای برگرداندنت را ندارم…
هرجا که دلت میخواهد برو…
فقط آرزو میکنم
وقتی دوباره هوای من به سرت زد، آنقدر آسمان دلت بگیرد که با هزار شب گریه چشمانت، باز هم آرام نگیری…
و اما من…
بر نمیگردم که هیچ!
عطر تنم را هم از کوچه های پشت سرم جمع میکنم،
که نتوانی لم دهی روی مبل های راحتی،با خاطراتم قدم بزنی!
.gif)
برچسبها: